تبليغاتX
نامردی کردی...
نامردی
 Has beend hacked By Hourad Hacker

|+| نوشته شده توسط parisa در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391  |
 

کمی صبر کنید تا تصویر به طور کامل بارگذاری شود
|+| نوشته شده توسط parisa در شنبه دوازدهم فروردین 1391  |
 

Avazak_ir-Love696.jpg
|+| نوشته شده توسط parisa در شنبه دوازدهم فروردین 1391  |
 



عکس سلنا و جاستین...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط parisa در شنبه دوازدهم فروردین 1391  |
 
امشب دلم میخواهد

به كسی بگویم"" دوستت دارم.""

تو نهراس و آنكس باش.

بگذار با هر آنچه در توان دارم

همین امشب به تو ثابت كنم كه دوستت دارم.

بگذار برایت نقش آن دلباخته ای را بازی كنم كه

لحظه ای دور از محبوب خویش زندگی را نمیتواند.

بگذار همچون معشوقی كه برای وصال معشوقش

جان میدهد برایت جان دهم.

بگذار همین امشب پیش پایت زانو بزنم

و تو را ستایش كنم.

بگذار در تاریكی به تو لبخند بزنم.

نگذار زمان از دستم برود

و تو را درنیابم.

میخواهم بیندیشی كه همین امشب

غیر از من كسی دیوانه تو نیست

هرچند كه جاهلانه فكری باشد.

كمی بیشتر با من

و همین امشب بگذار خیال كنم

كه جز تو كسی نیست.

همین یك امشب را بگذار نقش بازی كنم.

نقش حقیقت را.

همان كه دور از تو بارها روبه روی آینه تمرین كرده ام.

ای آخرین !
|+| نوشته شده توسط parisa در شنبه دوازدهم فروردین 1391  |
 

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.

نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.

بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصا زنان به عیادت نامزدش می رفت و از درد چشم می نالید.

موعد عروسی فرا رسید.

زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهرهم که کور شده بود.

همه مردم می گفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.

۲۰سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت،

مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.

مرد گفت: من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم.

شرط عشق شرط عشق شرط عشق شرط عشق

|+| نوشته شده توسط parisa در شنبه دوازدهم فروردین 1391  |
 



اینجا انتهای زمین است !


اینجا انتهای زمین است...
درست لحظه ی مرگ انسانیت...
جایی که دست های مادران بوی خون می دهد!!!
بوی "جنایت"
و آبهای راکدش طعم کودکانی را می گیرد که بی نفس خفه می شوند در خفقان این نکبت آباد!
معصومیت ها دریده می شوند...
و "آدم "ها...
همین ما آدم ها...
چه ساده می گذریم از کنار درد هایمان
"این درد های مشترک"
اینجا انتهای زمین است...
درست همین جایی که ما ایستاده ایم!!!!


|+| نوشته شده توسط parisa در شنبه دوازدهم فروردین 1391  |
 



   کاریکاتور جالب ریاضی...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط parisa در شنبه دوازدهم فروردین 1391  |
 



   خوابیدن بین 2تا دختر چه حالیه؟؟؟؟؟؟؟؟

درادامه مطلب ملاحظه کنید...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط parisa در شنبه پنجم فروردین 1391  |
 

|+| نوشته شده توسط parisa در شنبه پنجم فروردین 1391  |
 

 

|+| نوشته شده توسط parisa در شنبه پنجم فروردین 1391  |
 

|+| نوشته شده توسط parisa در شنبه پنجم فروردین 1391  |
 

|+| نوشته شده توسط parisa در شنبه پنجم فروردین 1391  |
 
 تقدیم به همه ی عاشقان
|+| نوشته شده توسط parisa در جمعه چهارم فروردین 1391  |
 
راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردو از یک تن نیست؟
بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.
(( فریدون فرخزاد ))



من ماندم و حلقه طنابی در مشت      بارفتن تو به زندگی کردم پشت

بگذار فردا برسد  می شنوی         دیروز غروب عاشقی خود را کشت

|+| نوشته شده توسط parisa در جمعه چهارم فروردین 1391  |
 

دختران عاشق

سلام به همه ی عاشقا سلام به دوستان.امیدوارم حال همتون خوب باشه اومدم بگم که عشق نعمت بزرگیه از طرف خدا برای ما. اومدم  به همه ی عاشقا بگم، بذارید اول  ازخودم شروع کنم:بیاین بهم دیگه قول بدیم که هوس رو با عشقمون  اشتباه نگیریم که عشق راهی است برای نزدیک شدن به خداو هوس راهی برای دور شدن ازخدا پس به خودمون قول بدیم هیچ وقت هوسو با عشق اشتباه نگیریم.


اومدم یه حرفیرو از زبون دکتر شریعتی بگم:

اگه دختری برای بدست آوردن دلت ،تنش را به تو هدیه میدهد

فاحشه نیست

و دختری که برای بدنبال کشیدن تو و دلت تنش را از تو دریغ میکند

باکره نیست

من به با کره بودن ذهن فاحشه ها و به فاحشه بودن ذهن باکره ها ایمان دارم

ازخودموشما میخوام که تا

 تا اخر عمرمون این جمله ی مقدس رو یادمون بمونه

عشق

A

|+| نوشته شده توسط parisa در جمعه چهارم فروردین 1391  |
 

 ديشب دونه دونه به ستاره ها سر زدم اما هيچکدوم تو نبودي اما وقتي به آخرين ستاره رسيدم، آروم بهم گفت: اون خوده ماهه تو هنوز دنبال ستاره اي؟؟


آرزوهاتو يه جا ياداشت کن و يکي يکي از خدا بخواه، خدا يادش نميره ولي تو يادت ميره که چيزي که امروز داري، آرزوي ديروزت بوده اگر چه يادمان مي رود که عشق تنها دليل زندگي است اما خدا را شکر که نوروز هر سال اين فکر را به يادمان مي آورد. پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند

|+| نوشته شده توسط parisa در جمعه چهارم فروردین 1391  |
 







بعد از کلی دردسر با پسر مورد علاقه ام ازدواج کردم...ما همدیگرو

حتما ادامه مطلب رو بخون گلم...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط parisa در جمعه چهارم فروردین 1391  |
 


کلبه ای می سازم ...

پشت تنهایی شب

زیر این سقف سیاه

که به زیبایی دل تنهای تو باشد

پنجره هایش از عشق

سقفش از عطر بهار

رنگ دیوار اتاقش گل یاس

عکس لبخند تو را می کوبم

روی ایوان حیاط

تا که هر صبح اقاقی ها را

از تو سرشار کنم

همه ی دلخوشی ام بودن توست

وچراغ شب تنهایی من

نور چشمان تو است

کاشکی در سبد احساسم

شاخه ای مریم بود

عطر آن را با عشق

توشه راه گل قاصدکی می کردم

که به تنهایی تو سربزند

تو به من نزدیکی و خودت می دانی

شبنم یخ زده چشمانم

در زمستان سکوت

گرمی دست تو را می طلبید

|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه سوم فروردین 1391  |
 

IMG4UP

IMG4UP
|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه سوم فروردین 1391  |
 

هیچ کس اشکی برای ما نریخت

هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست
حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم
گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت
یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم

|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه سوم فروردین 1391  |
 


|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه سوم فروردین 1391  |
 

|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه سوم فروردین 1391  |
 

|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه سوم فروردین 1391  |
 

 

آدمی دو قلب دارد !

 

قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حظورش بی خبر.

قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد

همان که گاهی می شکند

گاهی می گیرد و گاهی می سوزد

گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه

و گاهی هم از دست می رود...

 

با این دل است که عاشق می شویم

با این دل است که دعا می کنیم

با همین دل است که نفرین می کنیم

و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم...

 

 

اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.

این قلب اما در سینه جا نمی شود

و به جای اینکه بتپد.....می وزد و می بارد و می گردد و می تابد

این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد

سیاه و سنگ هم نمی شود

از دست هم نمی رود

 

 

زلال است و جاری

مثل رود و نسیم

و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند

بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد

 

این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند

وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد

وقتی تو می رنجی او می بخشد...

 

این قلب کار خودش را می کند

نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت

نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی

 

 

و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند

به خاطر قلب دیگرشان

به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند .


 پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
خواهر کوچکم از من پرسيد
من به او خنديدم
کمي آزرده و حيرت زده گفت
روي ديوار و درختان ديدم
باز هم خنديدم
گفت ديروز خودم ديدم
مهران پسر همسايه
پنج وارونه به مينو ميداد
آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد
بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم
بعدها وقتي غم
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بي گمان مي فهمي
- پنج وارونه چه معنا دارد

 

دستهامان نرسيده ست به هم...
از دل و ديده ، گرامي تر هم
آيا هست؟
_ دست ،
آري ، ز دل و ديده گرامي تر:
دست !
زين همه گوهر پيدا و نهان در تن و جان ،
بي گمان دست گرانقدر تر است.
هر چه حاصل کني از دنيا ،
دستاوردست !
هر چه اسباب جهان باشد ، در روي زمين ،
دست دارد همه را زير نگين
سلطنت را که شنيده است چنين؟!
شرف دست همين بس که نوشتن با اوست !
خوشترين مايه دلبستگي من با اوست.
در فروبسته ترين دشواري ،
در گرانبارترين نوميدي ،
بارها بر سر خود ، بانگ زدم :
_ هيچت ار نيست مخور خون جگر ،
دست که هست !
بيستون را ياد آر ،
دستهايت را بسپار به کار ،
کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار !
وه چه نيروي شگفت انگيزي ست ،
دستها ئي که به هم پيوسته ست !
به يقين ، هر که به هر جاي ، در آيد از پاي
دستهايش بسته ست !
دست در دست کسي ،
يعني : پيوند دو جان !
دست در دست کسي ،
يعني : پيمان د و عشق !
دست در دست کسي داري اگر ،
داني ، دست ،
چه سخن ها که بيان مي کند از دوست به دوست !
لحظه اي چند که از دست طبيب ،
گرمي مهر به پيشاني بيمار رسد ؛
نوشداروي شفا بخش تر از داروي اوست !
چون به رقص آئي و سر مست بر افشاني دست ،
پرچم شادي و شوق است که افراشته اي !
لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !
دست ، گنجينه مهر و هنر است :
خواه بر پرده ساز ،
خواه در گردن دوست ،
خواه بر چهره نقش ،
خواه بر دنده چرخ ،
خواه بر دسته داس ،
خواه در ياري نابينائي ،
خواه در ساختن فردائي !
آنچه آتش به دلم مي زند ، اينک ، هر دم
سرنوشت بشر است ،
داده با تلخي غم هاي دگر دست به هم !
بار اين درد و دريغ است که ما
تيرهامان به هدف نيک رسيده ست ، ولي
دست هامان نرسيده ست به هم !
دست من اما خاليست...

|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه سوم فروردین 1391  |
 

دفتر عشـــق كه بسته شـد

دیـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم

خونـم حـلال ولـی بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون

به پایه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

اونیكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود

بد جوری تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

حالا باید فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد  زدم

غــرور لعنتی میگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

بازی عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم

از تــــو گــــله نمیكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

از دســـت قــــلبم شاكیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم

چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم

چــــــــراغ ره تـاریكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیم

دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

چه خوب میشه تصمیم تــــــــــــــــــــــــــــــــو

آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه

دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه

بزن تیر خــــــــــــــــــلاص رو

ازاون كه عاشقــــت بود

بشنو این التماسرو

|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه سوم فروردین 1391  |
 



نایت اسکین

 

از همه پرسیدند عشق چیست....؟؟؟؟ 

 

از کودکی پرسیدند عشق چیست ؟ گفت........بازی  

 

 از نوجوانی پرسیدند عشق چیست؟ گفت.......  کینه

 

ازجوانی پرسیدندعشق چیست ؟ گفت .........   پول وثروت

 

از پیری  پرسیدند عشق چیست؟  گفت............   عمر  

 

ازگل پرسیدند عشق چیست ؟ گفت  .......از من خوشبوتر

 

از پروانه پرسیدند عشق چیست ؟گفت.......... از من زیباتر .

 

از خورشید پرسیدند عشق چیست؟ گفت .......از من سوزانتر

 

ودر آخر از خود عشق پرسیدند  ای عشق تو کیستی ؟؟

گفت به خدا قسم نگاهی بیش نیستم

 

 

 

نایت اسکین

|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه سوم فروردین 1391  |
 


وقتی نگاهم میکرد تمام وجودم می لرزید تنها کسی بود که مرا اینگونه عاشق کرد دلم می خواست بدونه که

چقدر دوستش دارم اما او همیشه بامن سرد و رسمی بود. به خاطرش به علاقه خیلی ها پشت کردم اما

بازهم........ یک روز به هم برخورد کردیم ازم دعوت کرد احساس خوبی داشتم اونروز خیلی حرف زدیم اما اینبار

هم سرد و رسمی........ سالها گذشت درسمان هم تمام شد اخرین باری بود که می دیدمش یعنی می

دانستم که این آخرین بار است آخرین حرف ما فقط یه نگاه بود ...... و در آخر گفت خدانگهدار...... من رفتم و او

رفت من با اندیشه او و او با اندیشه فرداها.... زمانی گذشت با خبر شدم که ازدواج کرده میگفتند او دیگر شاد

نیست نمیدانستم چرا من به تنهایی خود فکر می کردم... سالها گذشت او را دیدم این بار جسم بی روحش را

در مراسم خاک سپاریش سردی جسمش مرا یاد سخنانش می انداخت حرفهایی سرد و بی روح.... دیگر

نخندیدم از او هیچی به یادگار نداشتم جز یک نگاه... دفتر خاطراتش بدستم رسید با اندوهی فراوان آن را ورق

زدم اخرین نوشته اش مربوط به آخرین دیدارمان بود خواندم نوشته را : امروز برای اخرین بار دیدمش چقدر زیبا

شده بود هم زیبا بود هم مهربان وقتی نگاهم می کرد دلم می لرزید برق نگاهش نگذاشت بگویم که چقدر

دوستش دارم ... من دیگر به تنهایی خود فکر نمی کنم به غروری که فاصله را رقم زد می اندیشم.  


|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه سوم فروردین 1391  |
 

|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه سوم فروردین 1391  |
 

_______________@@@@@
________________@@@@@
________________@@@@@
________________@@@@@
________________@@@@@
________________@@@@@
________________@@@@@
________________@@@@@
________________@@@@@
________________@@@@@
___@@@@@@@@@@@@@@
___@@@@@@@@@@@@@@

_________@@@@@@@
_____@@@@@@@@@@@
___@@@@@______@@@@@
__@@@@@_________@@@@@
_@@@@@___________@@@@@
_@@@@@___________@@@@@
_@@@@@___________@@@@@
__@@@@@_________@@@@@
___@@@@@______@@@@@
______@@@@@@@@@@@
_________@@@@@@@

__@@@@@____________@@@@@
___@@@@@__________@@@@@
____@@@@@________@@@@@
_____@@@@@______@@@@@
______@@@@@____@@@@@
_______@@@@@__@@@@@
________@@@@@@@@@@
_________@@@@@@@@@
_________@@@@@@@@
__________@@@@@@@
___________@@@@@@

_@@@@@@@@@@@@@
_@@@@@@@@@@@@@
____________@@@@@
____________@@@@@
____________@@@@@
_@@@@@@@@@@@@@
_@@@@@@@@@@@@@
____________@@@@@
____________@@@@@
____________@@@@@
_@@@@@@@@@@@@@
_@@@@@@@@@@@@@

i love you
i love you

|+| نوشته شده توسط parisa در پنجشنبه سوم فروردین 1391  |
 
 
بالا